تبليغاتX
من سرایشگر اندوه نگاهی نگرانم
پروازِ شعرم را

ادراکِ روشنی خوانا

امروزگارِ تلخ از درد

لبخنده ای.

بی آنکه بدانم کیستی.

بی آنکه بدانی شعرم

در پرده واژه، سخت

چون بالِ پروانه

از دستِ زبان دیگران

تیر می کشد.

رهگذر

ای دوست، بیا به آیین دوستی، آیینه دار یکدیگر باشیم و معتمد.

ما بی بهانه ایم؟!...
بر پاره کاغذی خیس خورده

نجوایِ نبضِ نامنظمی نوشت :

 

ما بی بهانه ایم؟!

دوباره برای باران و بابونه بهانه دست می دهد.

 

دیر آشنایِ دوست

دوباره یعنی وقتی تو بخواهی.

 

هر چهار فصل

همیشه با تو شنیدن داشت.

 

کوچه کوچه کودکی

دستت نمی رسد به سرشاخه های شوق؟

 

از بازیِ بلوغ

هر چه برده ایم شریک.

 

همین که بیایی

خلوتِ آغوشِ من پذیرای توست.

 

به قرص ماه و مهر

همنشینی با تو برکت سفره ی من است.

 

در بن بستی شش جهت

من به هوای تو نفس می کشم.

 

ـ صدایی صمیمی

          شنیدم  گفت :

 

چیزی به هم نمی رسد

جایی که دلبستگی ها آلوده ی کدورت اند.

 

 

 

 نقد دوست گرامی آقای قاسم عبدالهی (ئابان) بر شعرم

درود بر رهگذر عزیز
ابتدا باید بگم که خیلی روی این شعر فکر کردم واسه همین هم یه کم دیر شد و از این بابت معذرت. دوم اینکه به نظر می رسه منظور شاعر از دو خط اول "بر پاره کاغذی... گریه کردن شخص بوده که پاره کاغذ دستمالی که برای پاک کردن اشک ها استفاده می شده و نجوای نبض نامنظم حق حق کسی را می رساند و از این بابت زیبا شروع شده مانند دیگر اشعار شما.در ادامه سوالی مطرح می شود که ما بی بهانه ایم ؟!که گویا پیش از آن گفتگویی بوده که موجب گریه گوینده و همچنین این سوال شده است ولی باید بگم با گفتن دوباره برای باران و بابونه بهانه دست می دهد هیچ گونه سر نخی در دست خواننده نمی افتد (حداقل دست من که نیفتاد!)این که بین باران و بابونه چه گونه بهانه ایست تا با یکیدگر باشند و چه اتفاقی می تواند بغیر از باریدن باران باشد که آن نیز امری طبیعی است...و در قسمت بعد نیز این امر تکرارمی شود دیر آشنای دوست دوباره وقتی تو بخواهی این امر ممکن می شود . از کدام امر "شدن" صحبت می شود ... آیا برای دیداری دوباره ... در هر چها فصل فارغ از شمای کلی شعر یک حس آمیزی زیباست و از این بابت باید تبریک بگم ولی کلمه همیشه با دیر آشنای دوست متناقض به نظر می رسد.
همیشه یعنی زمانی طولانی و دیر آشنای دوست یعنی زمانی بسار کوتاه...هرچند که کلمات آشنا و دوست را با هم بکار بردن یک جور اضافه هم دارد .در قسمت بعد کا بیشتر در جهت کلمه همیشه است از کودکی صحبت می شود و از زمانی دور که به سر شاخه های شوق، یا میل، یا اینکه آرزویی نمی شد رسید . که احتمالا با تداعی نرسیدن دست کودکان با شاخه های درختان و چیدن میوه ها ناتوانی "جسمی" و نه ذهنی را می رساند. ناتوانی که شخص در آن دخیل نیست و نمی توان کاری کرد .البته ای قسمت نیز با دوباره یعنی تو بخواهی (هر زمان)ارتباط معنایی خوبی ایجاد می کند که هر وقت که تو بخواهی من نیز به بلوغ خواهم رسید..اما من می رسم نه تو (دستت)که به نظر من باید دستم باشد.و سهیم بودن در بازی بلوغ لحنی طعنه آمیز دارد..قسمت بعد به نظر من تنها یک دل نوشته است که البته با احساس پاک شاعر نوشته شده .و همچنین قسم خوردن به "قرص" ماه و مهر "مهربانی" "محبت" همنشینی "برکت سفره من است که میان قرص ماه و نان همانگونه که با هم نیز صحبت کردیم با سفره و برکت با " مهربانی" ارتباطی زیبا وجود دارد.دربن بستی شش جهت باز هم احساست شاعر وارد شده است که به نظر من می تواند یک ضعف باشد. ودر آخر یک چرخش ناگهانی وجود دارد در کلمه شنیدم:چرا که تا حالا شاعر سوم شخص بوده است ،. در قسمت اول کلمه نوشت .شاعر را در نقش سوم شخص نشان می دهد .ولی چیزی به هم نمی رسد جایی که دلبستگی ها آلوده کدرورت اند شاعرانگی زیبایی دارد و باید بگویم که پایانی زیباست برای شعری که بیشتر کلمات از امید و یاس حکایت می کنند 1. دوباره دست می دهد"امید"2.دستت نمی رسد:یاس"3.همین که بیایی"امید"4چیزی به نمی رسد "یاس"و اینگونه شاعر شعر را در میان امید و ناامیدی رها میکند.
نویسنده : یاسرسهرابی
همه خاکستر من
همه خاکستر من هیچ فراموش نکرد

     به دلم شعله کشید آتش و خاموش نکرد

دل نازک طلب آن روز که می رفت و شکست

     هر چه گفتم تو جگر گوشه نرو، گوش نکرد

چه کسی می رسد از پرورش دست نگار؟

   ...زخم هایی که بر این پیکره گل پوش نکرد

من و ویرانی شب در پس اندیشه ی شمع

     سَرِ صبح آنچه به جا ماند مگر دوش نکرد؟

ناگزیرم دو سه خط فاصله بگذارم از آن

     که وفا را نفسی مهر همآغوش نکرد.



:در آغاز مصرع بیت دوم حرف -چه- به جبر قافیه

حذف شده است.

نویسنده : یاسرسهرابی
خورشیدِ دور افتاده
حتی تو به تنهایی من تبعیدی

       دشواری احساس مرا فهمیدی

یعنی نکند گوشه بگیری از عشق

       ثبت است به سر دفتر دل ........ خورشیدی.



: می خواستم نام این چارانه (رباعی) را

  خورشید عشق بگذارم، دیدم هنوز ...

نویسنده : یاسرسهرابی
وقتی تنهایی ...
وقتی تنهایی این واژه ی وسیع

خیالات روشنی را نشان می دهد از تو

                                 من کانون تنهایی ام.

نویسنده : یاسرسهرابی
نسخه ی نسیان
تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن.

                       شازده کوچولو ـ دو سنت اگزوپری

 

تو ببین، وحشی چشمان توأم دختر خوب

که چنین بی سر و سامان توأم دختر خوب

خوشترین خاطره در خلوت خونین خیال

خواب لبخند و پری خوان توأم دختر خوب

نیستی جوهر ی هستی اسرار من است

خط به خط نسخه ی نسیان توأم دختر خوب

تو که در سمت شبی وسوسه پیدا شده ای

پس چرا در پی کتمان توأم دختر خوب؟!

دست پرورده ی هر پیچک پندار زَدَست

تکیه بر نرده ی ایوان توأم دختر خوب

دل رُبایی تو به زیبایی لبخند خدا

یاد آن چهره ی خندان توأم دختر خوب

نَگشود از سَر گیسوی تو آخر گرهی

بسته بهتر که پریشان توأم دختر خوب

بوی پیراهن یوسف که به کنعان نرسید.

همه ی عمر به زندان توأم دختر خوب

می شد از قصه ی این مهر و وفا درس گرفت

بی سبب یار دبستان توأم دختر خوب.

 

نویسنده : یاسرسهرابی
بیگانه
هنور هم

می توان ناگهانی

کفش پا کرد و راه افتاد و رفت.

 

هیچ گورستانی

با بستر سردم برابر نیست.

 

اینجا کسی با من نسبتی پیدا نمی کند.

 

نویسنده : یاسرسهرابی
ایستای
ایستایی

سروشه ی روشن پیغمبری ناشناس

در بهبوهه ی بی تابی من است.

وقتی رسیده ترین باور

سپید و ساده فرو می افتد.

 

 

سروشه: آیه

نویسنده : یاسرسهرابی
بی تفاوت
از هر چه رفت

به تو بر می گردم.

هر چند اهمیتی ندارد

یک آن یا ابدیتی تلخ

                     - اما -

                                             تو بی تفاوتی.


نویسنده : یاسرسهرابی
دوبیتی
گذشت از دست و پایی دیر کردم

خودم را از خودم دلگیر کردم.

نپاییدم همین یک لحظه دل را

به پای تو خودم را پیر کردم.

نویسنده : یاسرسهرابی
یادآوری
یادت،

همه ی هستی من است.

هستم،

پس به یادتم.

نویسنده : یاسرسهرابی
لبِ خاموشِ سخن
مَنِ سودا زده در مرز جنون بود نمی دانستی

دِلِ پر خون من از دستِ تو خون بود نمی دانستی

 

به تو از قصه ی تلخِ خودم ای دوست نگفتم چیزی

که چه پیچیده تر از بویِ جنون بود نمی دانستی

 

لبِ خاموش سخن، شرحِ فراموشی پر یاد آور

چه بگویم؟ سخن از دردِ درون بود نمی دانستی

 

دلِ بی چون شد و پوشیده ی این پرده نشینی هایی

خردم خیره ی صد چهره ی چون بود نمی داستی

 

 

۱.چهره ی چون: صورت مسئله.

مفهوم این مصرع کنایه ای به درگیری های فکری

و مشغولیت های ذهنی است.

نویسنده : یاسرسهرابی
می مانی؟ ...
تو که اینجایی

یعنی به خودم رسیده ام.

می مانی،نه؟ ...

نویسنده : یاسرسهرابی
رباعی بیچاره
پیچیده سخن ساده به سرسختی نیست

آتش به زبان شمع که را سختی نیست

بیچاره حبابی که ندانستی گفت:

ناگفته همین حدیث خوشبختی نیست؟




*برای دوست خوبم و خاطر آزرده اش.

نویسنده : یاسرسهرابی
می توانستی ...
تو برو

من می مانم

هر چند

می توانستی باورم شوی.

نویسنده : یاسرسهرابی
باور
کلیدی شکسته

در باور قفلی زنگار.

تراوشی تلخ از دیواره ی هستی ام.

نویسنده : یاسرسهرابی
هاله ای مهر و وفا
کوچه گردِ خاطراتِ خیسِ بارانم تو را

 تا شکستِ مستیِ دریا گسارانم تو را

 

از تو دورم دور،اما هر خیالی با تو ام

تشنه ی دیدارِ عشق از بوی بارانم تو را

 

درکِ خوابِ دیگران را بی تو دیدن ساده نیست

سخت جویایِ نشانی از نگارانم تو را


نسبتی با مستی و زیبایی ات دارم،ببین

هاله ای مهر و وفا آینه دارانم تو را

 

بوی آغوشِ تو را آزرده خاطر نشنوم

جلوه پوشِ نازکِ لبخندِ یارانم تو را

 

مرغ عشق از ناتوانی نیست هم پرواز دل

در پرستش بنده ای از بی شمارانم تو را.

 

 

نویسنده : یاسرسهرابی
کجا؟
من

جاده و جایی دیگر

تو

کجایی تو؟

نویسنده : یاسرسهرابی
نوبل
نوبل نمی خواهم.

انسانیت

انسانیتِ جمعی را نشانم دهید.

نویسنده : یاسرسهرابی
یک رنگ
با تو یک رنگم.

رَگَت را بزن ون گوگ

شاید دلم برایت سوخت.

نویسنده : یاسرسهرابی
وقتی نیستی
در پیِ جانانه ام، جانانه وقتی نیستی

با تو من دیوانه ام، دیوانه وقتی نیستی

آنچنان درد آشنایی در پرستاری که با

دیگران بیگانه ام، بیگانه وقتی نیستی

رونقِ بازارِ عشق و عشقبازی هایِ من

شمع بی پروانه ام، پروانه وقتی نیستی

نیست این آیینه در آیینه شب پیمودنی

محوِ بی پیمانه ام، پیمانه وفتی نیستی-۱

ته نشینِ خم چه می داند خمارِ دیر دست

تلخیِ دردانه ام، دردانه وقتی نیستی

عشقِ روز افزونِ من،دلتنگی از این رهگذر

می شود هم خانه ام، هم خانه وقتی نیستی.

 

 

۱-پیمودن پروانه شمع را و پیمودن شمع شب را.

به دوستم احسان ماسپی.

 

نویسنده : یاسرسهرابی
آخرین عنوان های مطالب